ایلیاایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

ایلیا قند عسل طلای مامان

واکسن 18ماهگی+روز مادر

روزمادر بر همه مادران عاشق مبارک  وای چه کلمه زیبایی مادررررررررررررردستانم از نوشتن وزبانم از گفتن نام مادر عاجزهست خدایا همه مادرها راد پناه خودت حفظ کن وهمیشه در کمال  سلامتی وشادابی باشند اما پسر گلم وارد نوزدهمین ماه زندگییت شدی ودوشنبه نهم اردیبهشت هم نوبت واکسن 18ماهگیتو داشتی بااینکه سرکار بودم وبابای مسولیت واکسن زدنتوپذیرفته بود ولی همش حواسم از سرکاربهت بود که بابایی زنگ زد وگفت خداراشکر یه کوچولوگریه کردی ودیگه اذیت نکردی خوبی شکر خدا ولی بعد ازظهر پات درد داشت وگریه میکردی ووپاتو زمین نمیزاشتی تا اینکه ساعت 6معصومه دختر دایی ولی اومد دیگه شما هم شجاع شدی ودرد پات یادت رفت وکلی با دختر دایی بازی کردی ودا...
12 ارديبهشت 1392

دومین بهار زندگی عزیز دل مامان

سلام پسر گلم دومین بهارزندگیت مبارک باشه انشالله 120بهاردیگه هم به خوشی وخرمی طی کنی وهرروز سرحال تر وشاداب تر باشی میدونی مامانی خیلی تنبله که وبلاگتو آپنمیکنه فصل بهاره وکسلی بی حوصله گی...تو خونه از دست شما که اتیش میسوزنی وقت نمیکنم تاکامپیوتر روشن میکنم  یا گریه میکنی یا زود خودت خاموشش میکنی محل کارمم از مدیر می ترسم لو برم دیشب هم تصمیم گرفتم کلی زحمت کشیدم سریه اومدی کامی مامانی خاموش کردی وهمه زحمتمو به هدر دادی الهی مامان  قربون یه تارموت بره شیطون یلاااااااااااااااااا الان برات می نویسم عید موقع سال تحویل منو تو باباییو داداشی کنارهم بودیم که سال  جدید آغاز شدبعد با مامانی وداداشی اولین جایی که رفتیم کنا...
8 ارديبهشت 1392

روزمرگی

سلام گل پسرم مامانی ترو خدا منو ببخش که  خیلی وقته سری بهت نزدم ووبلاگتو آپ نکردم میدونی این روزها خیلی تنبل شدم وحال حوصله درست حسابی ندارم دیشب با خودم عهد کردم امروز حتما یه سر به اینجا میزنم از روزهای گذشته ات بگم که وارد پانزدهمین ماه زندگیت شدی  انشالله مبارک باشه این روزها داره به سرعت باد میگذره من هیچکاری هم واسش نمی تونم بکنم  .....دیگه هفتمین مرواریدت قبلا ها خودشو نشون داده بود و  هشتمین دندونت هم یک هفته هست که به سلامتی جونه زده ورونمایی کرده حالا پسرم 4تا دندون بالا وپایین داره انشالله به سلامتی ومبارکی داری واسه خودت مردی میشی........................ از کار هات دیگه  نگم که عشق مامان شدی وحسابی وا...
30 فروردين 1392

عکس های تولد ایلیا عزیززززززززززز

خوبی پسر گلم بعد از مدت زیادی مامان موفق شد عکس های تولدت را بزاره تووبلاگت البته قصد  گرفتن تولد نداشتیم کیک تولدددددددددد این عکس جیگر مامان وعلی پسر عمه فاطمه  ایلیا ومعصومه دختر داییش ومحیا دختر عمه  بزرگه اینم بابا بزرگه ایلیااااااااااااااااااااااااااا   ...
20 آذر 1391

دومین سال زندگی عزیزمامان ایلیا

      گل پسرم امروز یک سال ویک ماهه در کنار هم هستیم من شاهد خنده ها و شیرینکارها وبازی هاش هستم  خدایا همیشه می خوام که مواظب عزیز دردونه مامان  وداداش گلش باشی ..............   از کارهای گل پسری   مثل  اسب سفید تند وسریع راه میره    تا بهش میگیم گوشت کو یا مو کوسریع گوش وموطرف مقابل رانشون میده   دست بزن داره بخصوص مامان وداداشو حسابی ده میکنه ومیزنه   تا کسی بخواد بره بیرون میگه دردر....یا بخواد کسی را دعوا کنه میگه ده ده    میبینه داداشش لباس عوض میکنه بره بیرون ایلیا هم شلوار وسویشرت رامیاره که  تنش کنم با داداشی بره بیرون   ...
12 آذر 1391

تولد تولدت مبارکککککککککککککککککککک

قند عسلم  جونم واست بگه سال 90در چنین روزی ساعت  30/8 مامانوبردن اتاق عمل یک ساعت بعد هم شما  قدمت رو چشمهای مامان وباباگذاشتی   عزیز دلم با بودن تو گل پسری دنیا چقدر قشنگه دلم وای میخواد  هزار تا بوسه از لب ودست پاهای کوچولوت بگیرم.........صد افسوس که الان کنارم نیستی   دلبند طلای مامان انشالله 120ساله بشی نه کمه 1000ساله بشی...................... عزیزکم پسرکم تولدت مبارککککککککککککککک مامانی الان کوچولو هستی قصد تولد انچنانی ندارم اگه خدا بخواد قراره جمعه یه تولد خانوادگی با خاله عمه هات ودایی جون وبابابزرگی اگه بیاد واست بگیرم  اخه بابابزرگی سنش بالای حوصله این جوری مهمونی هارا ندارها...
7 آبان 1391

پنجمین وشمشمین مرواریدت مبارک مامان جونممممممممممممممممم

عزیز دل مامان دوسه روزه یکی از دندون های دیگه هم شکوفته شده تازه دیشب متوجه شدم ششمین دندون گل پسری هم داره لثه را میشکافه تا خودشو  نشون بده مبارک باشه قند عسل مامان دیگه داره یکی یکی دندون ها بیرون میاد هر چند که گل پسری یه کمی بدقلق شده تا از کنارش میریم یه اتاق دیگه یه گریه ای میکنه که دلم واسش کبابببببببب میشه الهی مامان نباشه پسرم اشک بریزه .........قربون قد بالات بگردم که خیلی از تنهایی می ترسی عزیزم این روزها موندم سر دو راهی که بزرامت مهد یا نه داداشی که اصلا موافق مهد نیست مامان جونم تروخدا بگو چکار کنم از ناراحتی همش شبها تا صبح بهت فکر میکنم .................. خدایا کمک کن واسه نگهداری بچم واقعا ما خانمهای کارمند چقدر ...
2 آبان 1391